ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

ایلیا

حتی ایلیا هم فهمیده میتونه راحت با احساسات من بازی کنه.

چند روز پیش داشتم آماده می شدم که برم سرکار تو هم توی اتاقت داشتی بازی می کردی. از توی اتاقت داد زدی(مامان خیلی خوشحالم).منم ک از خوشحالی تو خوشحال تر شده بودم گفتم واسه چی پسرم؟ گفتی:چون نمیخای بری سر کار.و من دوباره موندم که بین دوراهی سرکار رفتن مامان خونه و نرفتن به سرکار کدوم رو انتخاب کنم. البته توی این مواقع بهترین تصمیمی که میشه گرفت اینه که اصلا ب سوال فکر نکنی و خودت رو با یه چیز دیگه سرگرم کنی. داشتم سوال رو فراموش می کردم  که دوباره از توی اتاقت جمله ی قبل رو تکرار  کردی. منم گفتم باشه پسرم ولی فایده ای نداشت.دوباره تکرار تکرار تکرار. مثل اینکه دست منو خونده بودی.البته توی این زمینه خیلی ت...
1 اسفند 1393

مامان یا همون مانی به زبون ایلیا

به نظرم هیچ مسیولیتی سخت تر از مادر و پدر بودن نیست.حتی از رییس جمهوربودن یه کشورهم مشکل تره.اگه پدر و مادرها وظیفه خودشون رو به درستی بدونن و یه اندک مطالعه ای واسه تربیت بچه هاشون داشته باشن حتی یه کشور رو هم میشه راحت تراداره کرد. ایلیای مهربونم نمیدونم کجای دایره ی مسیولیتم هستم.شاید فقط فکرمیکنم که دارم یه سری کارهای مهم رو واسه تو انجام میدم و توی این توهم دیوانه وار دور خودم می چرخم. هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیس.هنوز دارم به آرزوهای دست نیافتنی خودم فکر می کنم و هنوز امیدوارم شاید یک روز دوباره به بچگی های خودم برگردم و توی یه دنیای بدون مسیولیت فقط زندگی کنم.دوست دارم بدون هیچ فکر کردن فقط زندگی کنم.... دوست دارم بچه ...
1 اسفند 1393

اولین روز اسفند 93

شنیده بودم قلب هرکس به اندازه ی مشت های گره کرده اش است.... مشت می کوبم...... و خیره می شوم به انگشتهای گره خورده ام..... دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم... چه قدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم! در عجبم از این کوچک نحیف!که چه به روزم آورده! وقتی تنگ میشود.....می خواهم زمین و زمان را به هم بدوزم! وقتی می شکند......چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند.... وقتی که می خواهد و نمی تواند..... موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم..... در عجبم از این کوچک نحیف!...... . . . احمد شاملو ...
1 اسفند 1393

عاشق خنده هاتم

امروز از کلاس برگشتم خیلی خسته بودم ولی چند دقیقه بازی کردن با تو و صدای تو رو شنیدن تمام خستگی منو برطرف کرد.ازت پرسیدم من که نبودم دستشویی رفتی؟گفتی آره.من که میدونستم نرفتی بهت گفتم اگه دروغ بگی دماغت مثل پینوکیو دراز میشه.پرسیدی درد هم داره؟گفتم آره و خوشحال بودم از اینکه واسه راضی کردن تو یه نقشه اساسی کشیدم که یهو گفتی من میخام بینی م دراز بشه.ایراد گرفته بودی که میخای بینی ت دراز شه.برای چندمین بار از داستان های آموزنده ی کتابا کمک گرفتم و نتیجه این شد. مثل وقتی ک کتاب بیدی بی ادب واست خریدم میگفتی دوس داری مثل بیدی باشی و کارهایی که نباید رو انجام میدادی. یه دوست خیالی هم داری که اسم نداره و خیلی از وقتایی که توی اتاقت باخ...
16 دی 1393

ایلیا و پازل

هفته گذشته از کلاس موسیقی برمیگشتیم که چشممون خورد به یکی از شعبه های فروشگاه خانه و کاشانه. محمدجواد(پسرعمه طاهره)هم باهامون بود.رفتیم توی فروشگاه و تو یه پازل دیدی و ایراد گرفتی که اینو میخام.منم چون چند وقت پیش گفته بودی پازل میخام واست برداشتم. قیمت پازل 6000تومن بود و پشتش مارپله داشت.یه کم که جلوتر رفتیم دیدم پازل های 1000 تومنی هم دارن.وسوسه شدم ک پازلت رو با اون هزار تومنی عوض کنم.کارم رو هم توجیه میکردم ک اون یکی به خاطر مارپله گرون تره و تو هم که مارپله بلد نیسی. خلاصه یه پازل باب اسفنجی پیدا کردم و تو رو وسوسه کردم که پازلت رو عوض کنی.تو قبول کردی و منم احساس قهرمانی میکردم. از فروشگاه که بیرون اومدیم این قدر ...
6 دی 1393

یه روزتعطیل

پاییز هم تموم شد و من باز با این احساس که نتونستم هیچ کاری واسه تو انجام بدم منتظر اومدن و رفتن زمستون هستم. زمستون یکی ازفصل هایی هس ک زیاد میشه بهونه آورد که مثلا روز کوتاهه یا هوا سرده و ... واسه یکی مثل من که اگه بخام کاری رو انجام بدم اول تو ذهنم تمام موانع رو مرور میکنم بعد با این ذهنیت که این کار سخت و نشدنی هس تا دو روز ذهنم رو درگیرمیکنم و بعد انصراف میدم فصل خوبی هس. ایلیا جونم خیلی دوس دارم تو این زمینه مثل من نباشی . هیچ وقت توی کارهام پشتکار نداشتم و وقتی به گذشته فکرمیکنم خیلی غصه میخورم که چرا قدر لحظه هام رو ندونستم. میخاستم واسه تو مطلب بنویسم ولی صبح جمعه این کارها رو سر آدم درمیاره. فصل تولد ...
5 دی 1393

من و ایلیا

گل پسرم خیلی وقت بود ک از تو و خودم و ...غافل بودم.خیلی الکی درگیر روزمرگی شده بودم.کارهای مثلا مفیدی انجام میدادم ولی چون از تو غافل شده بودم برام بی اهمیت بود. کلاسام خیلی فشرده شده بود.هم شیراز تدریس میکردم هم کوار.ب نظرم از اول اشتباه کردم ک پیشنهاد کوار رو قبول کردم ولی الان هم هرجوری میخام کنسلش کنم نمیشه.یه جورایی خودم هم ب شاگردام عادت کردم و فقط به خاطر تو که اذیت میشی میخاستم کنسل کنم که این ترم هم موفق نشدم. امروز 21 آذر هس.چیزی به تولد 4سالگی ت نمونده.چندروز پیش تو رو بردم آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردم.خیلی پسرونه شدی دوس دارم مدل موهاتو.فقط مونده تصمیم درباره برنامه ی تولدت ک هنوز هیچ کاری نکردم و وقت آتلیه ک هنوز اونم...
21 آذر 1393

ایام زمستان

شنبه 7 آذر من و ایلیا دوباره رفتیم آتلیه.هفته قبلش ک با بابایی 3 تایی رفتیم آتلیه مادر و کودک و روز شنبه هم تو روبردم عکاسی عمه فایزه. توی مسیر عکاسی داشت خابت می برد.ب زور تو رو بیدار نگه داشتم.وقتی رسیدیم عکاسی  مسئولش گفت این بچه ک خابه کاش یه روز دیگه اونو می آوردین!گفتم بذارین موقع عکس بشه خودشو نشون میده. هر ژستی ک بهت میگفتن بهتر از خودشون انجام میدادی.همه متعجب بودن.آقای معین ک میگفت اینجوری کارم خیلی سخت شده چون بچه ها اینقد خوش ژست نیستن و اگه عکسشون ایراد داشته باشه میگیم خودش بلد نبود ژست بگیره یا حرف گوش نمی کرد.ولی واسه عکس ایلیا هیچ دلیلی نمی تونیم بیاریم. خلاصه حسابی آبرومون رو خریدی... 8 آذر هم آرتین...
10 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد