حتی ایلیا هم فهمیده میتونه راحت با احساسات من بازی کنه.
چند روز پیش داشتم آماده می شدم که برم سرکار تو هم توی اتاقت داشتی بازی می کردی. از توی اتاقت داد زدی(مامان خیلی خوشحالم).منم ک از خوشحالی تو خوشحال تر شده بودم گفتم واسه چی پسرم؟ گفتی:چون نمیخای بری سر کار.و من دوباره موندم که بین دوراهی سرکار رفتن مامان خونه و نرفتن به سرکار کدوم رو انتخاب کنم. البته توی این مواقع بهترین تصمیمی که میشه گرفت اینه که اصلا ب سوال فکر نکنی و خودت رو با یه چیز دیگه سرگرم کنی. داشتم سوال رو فراموش می کردم که دوباره از توی اتاقت جمله ی قبل رو تکرار کردی. منم گفتم باشه پسرم ولی فایده ای نداشت.دوباره تکرار تکرار تکرار. مثل اینکه دست منو خونده بودی.البته توی این زمینه خیلی ت...
نویسنده :
مامان ایلیا.
10:09



